تبليغاتX
.
.

این روز ها فکر می کنم اگر مریم و گلی بودم شاید مینی ژوپم را تو ترافیک می دادم به ژرژ باتای تا فرهاد را سوزانده باشم به قدر چهل ستون. شصت ستون. توی دست ستون. بعد هم راه می افتادم در لندن پاریس های شب هایی که هی مست می کند و داد می زدم ای ساربان من را کجا می بری؟ کجا می برد؟ کجا می پرد؟ روی پشت بام؟ یا تو پشت بام؟ شاید هم از پشت بام. آن طرف ها شاید هم شدم خسرویی که ناصر بود تا سفرم نامه شود. فکر می کنی بوعلی ای که برای شفا دادن به صلیب فکر می کرد آدم بدی هست؟

- خوب می گفت سگ دانی جای قشنگی ست اگر سگ خوبی باشی.

اصلن دوست دارم همین طور با سر راه بروم. کسی با لبخند مونالیزا تصادف خواهد کرد وقتی سر من روی موزاییک های ارگ به دنبال چشمانم می گردد؟

در کنار این موضوعات چه تسهیلات قانونی برای ولگردی های شبی که در راه راه خیابان بان خیک شده وجود دارد که به ریاست اطلاعات و فرهنگ هم نمی توان چهار کیلو مغز قاچاق کرد؟

شاید هم جنیفری از گمرک خریدم که این رقص درون کمرم کرم نزد و فراموش کنم که هندوها در جعبه جادوی ما چگونه دست ها را برای سیتا به روی شکم می زنند.

بعد هم به نیشابور سی سال رنج پارسی را به دامن دخترکی می اندازم که آرزو نداشت دوست دختر من باشد. شاید از چشمه ای کوزه ای آب آورد تا این نهال که در بهشت زهرا و بهشت خواجه خوب رشد می کند را آب دادیم و نام انگیزه خودمان را گذاشتیم قاب پلویی که آن بالا خیرات می کردند.

فال گردی هم بلدم. دستت بده به مه. این خط سرنوشتت که ته نوشت پیاله چای مارگارت تاچر هم نیست. این هم خط خودت که اصلن دنیا در کجای توست.

این یکی هم خط عمرت که می رود تا بوف کور بابا خیام مست و آن گاه مرده بدی زنده هم نشدی.

-         الو، الو فرمانده، ما نیروی کمکی نیاز داریم. ماست گران شده!

فکر می کنی در دستور فرمانده حلوای چه کسی به زویخ رفت تا نیچه هی گریه کند و پل ره هم نت موسیقی برای لو از ته دیگ بگیرد و بعد از آن جا بود که مجالس لهو و لعب با تمام امکانات احساسی جزو حقوق شهروندی شهروندان شهربند به بازداشت شد. البته در آن مجالس تکنو و تانگو نبود فقط مرد نباید گریه می کرد تا حتایی که زنش به او تو بی احساس هستی بگوید! و درست از همین جا بود که شو پنهاور هم زردشت را به بلخ دید و نیچه عینکش زد.

حتمن دوره نامحدودی داریم که اسب به تعداد کافی برای بستن به ترن های برقی وجود دارد، وگرنه مابین تولید کنندگان آزاد و تولید کنندگان ناآزاد هل یستوی الذین یعلمون و لا یعلمون؟

-         الو، الو، فرمانده دیوانه روی دیوار قفس می کشد! الو، الو، فرمانده دیوانه روی دیوار نفس می کشد!

انگار این جا در تمام ساعت هایی که مادرم را به یاد لحظه های بی بستر بی تنهایی می انداخت کسی از پهلوی من پاره می شود و هی داد می زد پایین جامعه خشتک بی زیپی است که رابطه اش با شلوار مرا رنج می دهد و بعد کاش انشیتین می آمد و فرمول نسبیت بمب اتمی من را به اختراعات توماس ادیسون می بست و آن گاه حق رای دادن برای همه آزاد بود تا گاو ترین آدم را به لامپ ببندیم و دنیا را پر از نور کنیم. ما گاو خوبی می شویم. تنها شبیه سراسر قرنی که قوانین کاربرد و نظم قانونی داشت، شیرمان را بدوش و به خودمان بفروش. آن وقت چنان از مستی تاکستان های هرات می گویم که دراندیشه و احساسات سنتی هم دوش ملایک در میخانه زنند!

-         حافظ ما، حافظه ماست!

دور تمام دنیا را در سه ساعت می گردم و برای تاریخ فلسفه می نویسم: «لطفن این جا سیگار نکشید، کسی مغزش متلاشی شده، لطفن این جا سیگار بکشید، کسی مغزش متلاشی شده»

- الو، الو، فرمانده، دیوانه گم شده، شیر پاستوریزه میل دارید؟

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:29 توسط احمد موسوی| |